به جهت این که احمق هستم!

شخص جوانی گندم بر در آسیاب برد که آرد نماید. اتفاقا آسیابان مشغول کاری بود. آن شخص از فرصت استفاده کرد و از سایر جوال ها گندم بیرون می آورد و در جوال خود می ریخت.

آسیابان متوجه شد و گفت: ای احمق! چرا چنین می کنی؟

گفت: به جهت این که احمق هستم.

گفت: اگر راست می گویی چرا از جوال خود گندم بیرون نمی آوری و به جوال دیگران نمی ریزی؟

گفت: اکنون که چنین می کنم یک احمق هستم و اگر چنان کنم دو احمق خواهم بود.

 
مطایبات ملانصرالدین

0
error: Content is protected !!