داستان حلوای نسیه!

مردی از حلوافروشی درخواست کرد تا یک کیلو حلوا به او نسیه بدهد، حلوافروش گفت: بچش که حلوای عالی است.

مرد گفت: من روزه هستم و قضای روزه سال پیش را دارم.

حلوا فروش گفت: به خدا پناه می برم از این که با تو معامله کنم. تو قرض خدا را یک سال عقب می اندازی با من چه می کنی؟

0
error: Content is protected !!