ماجرای تخفیف گرفتن دختر بدحجاب

هر بار که برای خرید می رفت,کلی تخفیف می گرفت.می گفتː آن روز با فروشنده جوان,با ناز و کرشمه از هر دری حرف زد وخندید.نیم ساعت بعد ,پس از فروش حیا و نجابتش توانست  مانتو را با ده هزار تومان تخفیف بخرد! استشمام رایحه تو لیاقت می خواهد,نگاه های هرزه مانند علف هرز جلوی رشد … بیشتر بخوانیدماجرای تخفیف گرفتن دختر بدحجاب

چادر نورانی

با صدای جیغ زن از خواب پرید. _<نور! یک نور عجیب در اتاق است!!> مرد یهودی از خواب پرید و با شتاب به سمت اتاق رفت.چادررا که دید,همه چیز به یادش آمد. چادر فاطمه(س)را به جای قرض به علی(ع) امانت گرفته بود.حالا نور چادر اتاق را پر کرده بود.مرد یهودی و همسرش از تعجب و … بیشتر بخوانیدچادر نورانی

فقط خدا نامحرمه!

نمازش که تمام شد چادر را تا کرد و گذاشت در سجاده.موهایش را پریشان کرد و سرخاب  وسفیدابی کرد و وارد مجلس مهمانی شد.فرشته سمت چپ لبخند تلخی زد و به فرشته سمت راست گفتː<انگار فقط خدا نا محرمه!….> حجاب برای زن ,تاج بندگی از خداست. چه چیز زیباتر از بندگی؟! منبع: جام نیوز ۰

شاهینی که پرواز نمی کرد

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز … بیشتر بخوانیدشاهینی که پرواز نمی کرد

سیاه و سفید

یک صفحه سفید گذاشت جلوی دختر و گفتː -<بنویس! هر چه می خواهی بنویس! بد,زشت,احساسی,هیجان انگیز,دوست داشتنی, هی بنویس و پاک کن….> چند دقیقه بعد صفحه سفید کاغذ پراز علامت و حرف بود.چروک و خط خطی و کثیف.جای پاک کردن ها و نوشتن های مکرر رویش دیده می شد.کاغذ را گرفت.یک کاغذ سیاه به او … بیشتر بخوانیدسیاه و سفید

عیب جویی

روزی امپراطور اکبر از بیربال خواست تا چهره او را نقاشی کند. بیربال پس از شش روز تلاش تصویر را کشید. اکبر شاه از هشت تن از درباریانش خواست تا در مورد آن نقاشی نظر بدهند.هر یک از آنها نیز با دست جایی از تابلو را نشان دادندو از آن ایراد گرفتند. اکبر … بیشتر بخوانیدعیب جویی

نگاه مثبت

نقل قولی از یکی از اساتید دانشگاه: “چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد. دقیقا یادمه … بیشتر بخوانیدنگاه مثبت

اسکناس ۱۰۰ یورویی

 درست هنگامی که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب … بیشتر بخوانیداسکناس ۱۰۰ یورویی

کفن دزد

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش … بیشتر بخوانیدکفن دزد

دختر مراکشی

دختر مراکشی بود. پدری داشت که با نخ‌ریسی روزگار را می‌گذراند. صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردشی در آب‌های مدیترانه برد. مرد می‌خواست متاعش را بفروشد، و به دختر نیز سفارش کرد که او هم به جستجوی مرد جوانی برآید که شوهر شایسته‌ای برایش باشد. کشتی … بیشتر بخوانیددختر مراکشی

دوراهی

وقتی فرم اهدای مغز استخوان را پر میکرد شاید فکرشم نمیکرد دو سال بعد  سر اینچنین دوراهی ای قرار بگیره. با او تماس گرفته شد گویا مغز استخوانش می توانست امیدی برای یک بیمار ۲۸ ساله باشد که در شرایط موجود شش ماه بیشتر زنده نخواهد بود. با او بیشتر آشنا شویم: جوانی است ۲۱ … بیشتر بخوانیددوراهی

نقطه‌ ضعف شکارچی!

جوانی نزد شیوانا آمد و به او گفت: “در مدرسه‌ای که درس می‌خوانم، پسر ثروتمندی است که خود را خیلی زرنگ و تیز می‌داند و به واسطه ثروت پدرش مسوولان مدرسه هم از او حمایت بی‌قید و شرط می‌کنند.  البته انکار نمی‌کنم که او فردی واقعا باهوش است  اما از این هوش خود برای بی‌آبرو … بیشتر بخوانیدنقطه‌ ضعف شکارچی!

دانه های قهوه

زن جوانی پیش مادر خود می‌رود و از مشکلات زندگی خود برای او می‌گوید و اینکه او از تلاش و جنگ مداوم برای حل مشکلاتش خسته شده است. مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزی بگوید سه تا کتری را آب کرد و گذاشت که بجوشد. سپس توی اولی هویج ریخت در … بیشتر بخوانیددانه های قهوه

یکی از نامه های زیبای بابا لنگ دراز به جودی ابوت

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. جودی! کاملا … بیشتر بخوانیدیکی از نامه های زیبای بابا لنگ دراز به جودی ابوت

مخلوط ناهمگن

معلم بر روی تابلو رنگ رفته و شکسته کلاس که به دیواری تکیه داده شده بود نوشت مخلوط ها و بعد دو لیوان که یکی آب نمک و دیگری نخودچی و کشمش بود را به دانش آموزان نشان داد و از آنها خواست که به اجزای این دو مخلوط دقت کرده و محتویات دو ظرف … بیشتر بخوانیدمخلوط ناهمگن

داستان زن کلاهبردار و قهرمان گلف

 رابرت داینس زو قهرمان ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه ، زنی به سوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن … بیشتر بخوانیدداستان زن کلاهبردار و قهرمان گلف

پادشاه و نابینا

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟» پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به … بیشتر بخوانیدپادشاه و نابینا

از بستگان خدا

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد. زنی در حال عبور او را دید و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش! کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ … بیشتر بخوانیداز بستگان خدا

آن فکری را که تو کردی من هم کردم!

پارچه فروشی می رود در یک آبادی تا پارچه هایش را بفروشد. در بین راه خسته می شود و می نشیند تا کمی استراحت کند. در همان وقت سواری از دور پیدا می شود. مرد پارچه فروش با خود می گوید: بهتر است پارچه ها را به این سوار بدهم بلکه کمک کند و آن … بیشتر بخوانیدآن فکری را که تو کردی من هم کردم!

شخصی پشت سر دیگری غیبت می کرد…

شخصی پشت سر دیگری غیبت می کرد. پیری او را گفت: تو هرگز به جنگ دشمنان رفته ای؟ گفت: من حتی از خانه و محله خود بیرون نرفته ام تا چه رسد به جنگ با دشمنان. پیر گفت: وای بر تو که دشمنان از دست تو آسوده اند ودوستانت آزرده. بوستان سعدی ۰

کلاس بدنسازی به خاطر یک سوال؟!

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز طبق معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری … بیشتر بخوانیدکلاس بدنسازی به خاطر یک سوال؟!

معجزه یک لیوان شیر

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت … بیشتر بخوانیدمعجزه یک لیوان شیر

حکایت شیرین سقراط

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و بود. علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت : … بیشتر بخوانیدحکایت شیرین سقراط

راز موفقیت از زبان سقراط!

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست.  سقراط به او گفت، “فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم.” صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند.  جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود … بیشتر بخوانیدراز موفقیت از زبان سقراط!

خوش شانسی یا…؟!

 پیــــرمرد روستا زاده اے بود که یک پســـر و یک اسب داشت؛ روزی اسب پیرمرد فــــرار کـــرد، همه همسایه ها بـــرای دلـــداری به خـــانه پیـــرمرد آمدند و گفتند: عجـــب شـــانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!  روستا زاده پیــــر جواب داد: از کـــجا می دانید که ایـــن از خوش شانسی من بـــوده یا از بـــد … بیشتر بخوانیدخوش شانسی یا…؟!

ژاپنی خوش شانس!

از شدت دردی که تمام تنش را گرفته بود به هوش آمد؛ پرستاری آمد کنار تختش و گفت: آقای فوجیما خوش شانس هستید که از بمباران دو روز پیش هیروشیما جان سالم به در برده اید! این جا در امان هستید! با صدای ضعیفی پرسید: «مگر این جا کجاست؟» پرستار جواب داد: «ناکازاکی» **شهری که … بیشتر بخوانیدژاپنی خوش شانس!

تعریف شکست از دید ادیسون!

روزی خبرنگار جوانی از ادیسون پرسید: آقای ادیسون شنیدم برای اختراع لامپ تلاش های زیادی کرده ای، اما موفق نشده ای، چرا؟ پس از ۹۹۹ بار شکست همچنان به فعالیت خود ادامه می دهی؟ ادیسون با خونسردی جواب می دهد:«ببخشید آقا من ۹۹۹ بار شکست نخورده ام، بلکه ۹۹۹ روش یاد گرفته ام که لامپ … بیشتر بخوانیدتعریف شکست از دید ادیسون!

شکوه و عظمت اردشیر یا شیر!

مردم از اردشیر شکایت کردند که خیلی کم از دربار خود بیرون می آید و به همین سبب آن ها نمی توانند او را از نزدیک ببینند. اردشیر گفت: هر چه شیر کمتر در انظار ظاهر شود شکوه و عظمت بیشتری خواهد داشت. «لطایف الطوایف، مولانا فخرالدین» ۰

حق شناسی در کودکی

وقتی کوچک بودیم، بعضی وقت ها همراه با محمود به بابا کمک می کردیم. محمود مدام می گفت: «نکنه از این پسته ها بخوری! اگر صاحبش راضی نباشه جواب دادن تو اون دنیا خیلی سخته» اگر پسته ای از زیر چکش در می رفت و این طرف و آن طرف می افتاد تا پیدایش نمی … بیشتر بخوانیدحق شناسی در کودکی

فایده مدادرنگی سفید

مدادرنگی ها مشغول بودند، به جز مداد سفید، هیچ کس به او کار نمی داد، همه می گفتند تو به هیچ دردی نمی خوری. یک شب که مدادرنگی ها، تو سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح کار کرد، ماه کشید، مهتاب کشید و آن قدر ستاره کشید که کوچک و کوچک تر … بیشتر بخوانیدفایده مدادرنگی سفید

بچه دار نشدن موروثی!

روزی زنی به همراه عروسش پیش جحی آمد و شکایت کرد که او بچه دار نمی شود و از این جهت غمگین هستند و احساس خوشبختی نمی کنند؛ آیا راهی برای درد آنان می داند؟ جحی بسیار متأثر شد و رو به عروس زن کرد و گفت: آیا این قضیه در خانواده شما موروثی است؟ … بیشتر بخوانیدبچه دار نشدن موروثی!

سلطنت پادشاه دوراندیش!

مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند، هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، … بیشتر بخوانیدسلطنت پادشاه دوراندیش!

فاصله زانو تا زمین!

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟ استاد اندکی تامل کرد و گفت:فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است! آن دو مرد جوان … بیشتر بخوانیدفاصله زانو تا زمین!

زیاده روی در ستودن افراد

یکی از بزرگان را در مجلسی بسیار ستودند و در وصف نیکی های او زیاده روی کردند. او سر برداشت و گفت: «من آنم که من دانم». شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است      وزخبث باطنم سر خجلت فتاده پیش«گلستان سعدی» ۰

دو دوست

دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی … بیشتر بخوانیددو دوست

داستان حلوای نسیه!

مردی از حلوافروشی درخواست کرد تا یک کیلو حلوا به او نسیه بدهد، حلوافروش گفت: بچش که حلوای عالی است. مرد گفت: من روزه هستم و قضای روزه سال پیش را دارم. حلوا فروش گفت: به خدا پناه می برم از این که با تو معامله کنم. تو قرض خدا را یک سال عقب می … بیشتر بخوانیدداستان حلوای نسیه!

دخترم دست من رو بگیر!

دختر کوچولو و پدرش از روی پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی توی رودخونه.» دختر کوچیک گفت:«نه بابا، تو دستِ منو بگیر..» پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی میکنه؟! دخترک جواب داد: «اگه من دستت را بگیرم و … بیشتر بخوانیددخترم دست من رو بگیر!

دستان بهشتی

در روزگاری دور حدود قرن پانزدهم میلادی، در روستایی نزدیک نورنبرگ آلمان یک خانواده پر جمعیت ۱۰ نفره زندگی می کردند. شغل پدر خانواده کفاف زندگی آنها را نمی داد برای همین او شبانه روزی کار می کرد تا همسر و فرزندانش احساس کمبود نکنند. در بین فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهای … بیشتر بخوانیددستان بهشتی

ما چقد زود باوریم!

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر … بیشتر بخوانیدما چقد زود باوریم!

زوج خوشبخت!

یک زوج در اوایل ۶۰ سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین. خانم گفت: … بیشتر بخوانیدزوج خوشبخت!

شاگرد کار بلد!

شخصی فرزند خود را نزد بزازی فرستاد به جهت شاگردی. بعد از دو سال پرسید: چیزی آموخته ای؟ گفت: آری، نصف کار را آموخته ام. گفت: آن کدام است؟ گفت: پارچه باز کردن را یاد گرفته ام، پارچه جمع کردن مانده است. حکمت شریف طرابلسی ۰

مانع پیشرفت شما کیست؟

وقتى کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم! در ابتدا ، همه از دریافت خبر … بیشتر بخوانیدمانع پیشرفت شما کیست؟

رابطه تراشیدن ریش با سن مادر!

جوانی همیشه ریشش را با تیغ می‌تراشید. وقتی علت این کار را از او پرسیدند گفت: «مادرم می‌گوید پسرم! اگر تو ریش بگذاری مردم فکر می‌کنند سنت زیاد است. آن وقت می‌گویند حتماً مادرش هم پیر است. پس بهتر است قید ریشت را بزنی!» ۰

کوتاه ترین داستان جهان

کوتاه ترین داستان جهان توسط “ارنست همینگوی” نوشته شده است. ارنست همینگوی کوتاه ترین داستان جهان را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی‌توان داستان نوشت، نوشته است. اگر تا به حال این اثر همینگوی را نخوانده‌اید، آن را به شما پیشنهاد میکنیم.  “For Sale: … بیشتر بخوانیدکوتاه ترین داستان جهان

لوازم منزل مسافر

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد. جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟… زاهد گفت: مال تو کجاست؟ جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم. زاهد گفت: من هم. … بیشتر بخوانیدلوازم منزل مسافر

متنی تکان دهنده برای روز پدر

اجازه خانم معلم ؟ این روز پدری که می گویند یعنی همان روز بابایی که دو بخش دارد یا بابایی که وقتی که رفت ؟اجـــازه ؟ میشود برای روز بابا اشــک هایم را به عنوان هــــدیه بدهــــم ؟ میشـــود مامان موهای سپیــــدش …؟ اصــــلا بگذریم … راســــتی خـــانم معلم من دلـــم بابای دو بخــــشی می … بیشتر بخوانیدمتنی تکان دهنده برای روز پدر

ماجرای شکم درد و داروی چشم!

شخصی نزد طبیب رفت و گفت: شکم من درد می کند. طبیب گفت: «امروز چه خورده ای؟». گفت: «نان سوخته بسیار خورده ام.» طبیب به پیشکار خود گفت: «داروی چشم را بیاور تا در چشم او بکشم». مریض گفت: «من درد شکم دارم، تو داروی چشم برای من تجویز می کنی؟» گفت: «اگر چشمت روشن … بیشتر بخوانیدماجرای شکم درد و داروی چشم!

اداره کردن زن آسان تر است یا کشور !؟

روزی از میلتون، شاعر معروف انگلیسی پرسیدند: «چرا ولیعهد انگلستان می تواند در ۱۴ سالگی بر تخت سلطنت بنشیند و سلطنت کند؛ اما تا ۱۸ سال نداشته باشد نمی تواند ازدواج کند؟» میلتون گفت: «به خاطر این که اداره کردن یک مملکت از اداره کردن یک زن به مراتب آسان تر است!»   ۰

عشق ، ثروت و موفقیت

  زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.  به آنها گفت:  « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»  آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»  زن گفت: « نه، او به دنبال کاری … بیشتر بخوانیدعشق ، ثروت و موفقیت

پیرمرد عاشق

پیرمردی صبح زود ازخانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشه.» پیرمرد غمگین … بیشتر بخوانیدپیرمرد عاشق

نسخه عارف برای شخص دردمند

شخصی دردمند نزد شبلی عارف می گریست. شیخ سبب گریه او را پرسید. گفت: دوستی داشتم که دیدار او مرا در زندگی کفایت می کرد، اما او دیروز از دنیا رفت و من تنها شدم. شیخ گفت: دوستی که دیدارش پاینده نیست ناچار نبودش غم را زیاد می کند. برو دوستی انتخاب کن که هرگز … بیشتر بخوانیدنسخه عارف برای شخص دردمند

آش نخورده و دهن سوخته

 در زمان‌های‌ دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خجالتی بود. مرد تاجر همسری کدبانو داشت که دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر کسی را  آب می انداخت. روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش … بیشتر بخوانیدآش نخورده و دهن سوخته

اعتراف عجیب یک همسرکش!

«جولی، همسر عزیزم، الان که این نامه را می خوانی جنازه من در استخر حیاط غوطه ور است. فراموش نکن خودکشی من تقصیر تو بود. شوهرت استفان» جولی نامه را خواند و از اتاق آمد بیرون، به حیاط که رسید جنازه من را در استخر دید که از پشت در آب غوطه ور بود، با … بیشتر بخوانیداعتراف عجیب یک همسرکش!

ماجرای ۴۰ سوال یک فیلسوف!

فیلسوفی به شهر جحی آمده بود و می پرسید: عالم این شهر کیست؟ گفتند: جحی. جحی را پیدا کرد و گفت: من ۴۰ سوال دارم و می خواهم با یک کلمه به آن ها پاسخ دهی. گفت: بپرس. فیلسوف چهل سوال خود را بیان کرد و منتظر جواب ماند. جحی در یک کلمه جواب داد: … بیشتر بخوانیدماجرای ۴۰ سوال یک فیلسوف!

شهادت بعد از غسل شهادت

دانشجو بود و جوان، آمده بود خط، داشتم موقعیت منطقه را برایش می گفتم که برگشت و گفت: «ببخشید، حمام کجاست؟» گفتم: حمام را می خواهی چه کار؟ گفت: می خواهم غسل شهادت کنم. با لبخند گفتم: دیر اومدی زود هم می خوای بری. باشه! آن گوشه را می بینی آنجا حمام صحرایی است. بعدش … بیشتر بخوانیدشهادت بعد از غسل شهادت

قدرتمند واقعی

آورده اند که در پیش رسول خدا(ص) مردی را می ستودند که او مردی عظیم با قوت است. حضرت فرمودند: چگونه؟ گفتند: با هرکسی که کشتی می گیرد او را بیفکند و با همه کس برآید. حضرت فرمودند: قوی آن باشد که بر خشم خویش برآید نه آن که کسی را بیفکند. «نصیحه الملوک- محمد … بیشتر بخوانیدقدرتمند واقعی

مرد فقیری که صاحب اسب شد!

مردی در کوچه ای یک نعل اسب پیدا کرد. نزد زنش رفت و گفت: مژده بده که صاحب یک اسب شدیم. زنش گفت: پس اسب کجاست؟ مرد نعل را نشان داد و گفت: این یک نعل، می ماند سه نعل دیگر و یک اسب که آن هم خدا کریم است. ذیل النوادر ۰

پاداش مرد بد یمن!

پادشاهی به شکار رفت و در مسیر مرد بدقیافه ای را دید که بدیمن بود، او را زد و به زندان انداخت. از قضا در آن روز، پادشاه شکار خوبی داشت و شادمان برگشت و به او اجازه آزادی داد. مرد اجازه خواست تا چیزی به سلطان بگوید و گفت: ای پادشاه، مرا پس از … بیشتر بخوانیدپاداش مرد بد یمن!

معلم مهربان…

یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود . به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام . اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه . هنگامى که نزدیک تروى رسیدم ، او با … بیشتر بخوانیدمعلم مهربان…

به جهت این که احمق هستم!

شخص جوانی گندم بر در آسیاب برد که آرد نماید. اتفاقا آسیابان مشغول کاری بود. آن شخص از فرصت استفاده کرد و از سایر جوال ها گندم بیرون می آورد و در جوال خود می ریخت. آسیابان متوجه شد و گفت: ای احمق! چرا چنین می کنی؟ گفت: به جهت این که احمق هستم. گفت: … بیشتر بخوانیدبه جهت این که احمق هستم!

هدیه فارغ التخصیلی

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. … بیشتر بخوانیدهدیه فارغ التخصیلی

ضرب المثل کاسه داغ تر از آش

هر کس در انجام کاری بیشتر از ذی نفع و ذی صلاح دخالت و پافشاری کند، می گویند: فلانی کاسه داغتر از آش است . قبلا دراینگونه موارداصطلاح دایه مهربانتراز مادر به کار برده می شد ولی درعصر قاجاریه واقعه تاریخی جالبی عنوان این مقاله را مرادف اصطلاح مزبور قرار داده است که به شرح … بیشتر بخوانیدضرب المثل کاسه داغ تر از آش

ارتباط اقتصاد با کفش!

جحی به عروسی دعوت شد. چون به مجلس وارد شد، از ترس این که کفش هایش را بدزدند آن ها را در زیر لباسش پنهان کرد و در گوشه ای نشست. بغل دستی اش که برآمدگی در لباس او دید پرسید: این برآمدگی چیست؟ گفت: کتاب. آن مرد گفت: در چه بابی است؟ جحی گفت: … بیشتر بخوانیدارتباط اقتصاد با کفش!

خوابید برای همیشه…

پوستش کلفت بود. اما آن شب واقعا سرد بود. هرکاری کرد گرمش نشد. دوید. اما گرسنه بود و گلویش می سوخت. گربه ها زیر ماشین ها رفتند. پسرک هم رفت. آن جا گرمتر بود. خوابید. صبح ماشین روشن شد و رفت. پسرک خوابیده بود… برای همیشه… ۰

انوشیروان و رعیت پولدار

به انوشیروان نوشتند که یکی از مردم کشورش آن قدر مال دارد که در خزانه پادشاه هم یک دهم آن نیست. انوشیروان در پاسخ نوشت: خدا را سپاس می گویم که رعیت ما از ما غنی تر شده اند و این از عدل و دادگری ماست. «لطایف الطوایف- مولانا فخرالدین» منبع: جام نیوز ۰

یکی از راه های سعادت!

اولین روز کلاس درس، معلم بچه ها را به دشت برد و از آن ها خواست که به پروانه سفیدی که بر روی علف ها نشسته بود خیره شوند. پروانه بالش را باز کرد و بست. معلم رو به بچه ها کرد و گفت: ببینید، امروز نخستین روز درس شماست و پروانه نخستین آموزگار شما. … بیشتر بخوانیدیکی از راه های سعادت!

سه اشتباه بزرگ در یک جمله!

شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم. یکی نزد پارسایی رفت و مطالبی را در مورد دوستش بیان کرد، پارسا گفت: با این کار، سه … بیشتر بخوانیدسه اشتباه بزرگ در یک جمله!

پیرمرد فقیر و گردن بند

روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»، پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد. پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (س) رفت و از ایشان کمک خواست. حضرت زهرا (س) فرمود: ما … بیشتر بخوانیدپیرمرد فقیر و گردن بند

قصاب و سگ باهوش!

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه … بیشتر بخوانیدقصاب و سگ باهوش!

چهار دانشجو و استاد زرنگ

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند. سپس عزم رفتن … بیشتر بخوانیدچهار دانشجو و استاد زرنگ

مسابقه دوی قورباغه ها

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچکی بتوانند به … بیشتر بخوانیدمسابقه دوی قورباغه ها

لذتهای زندگی

     دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.     یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟     میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری… … بیشتر بخوانیدلذتهای زندگی

رابطه شعر و شفای مرض!

شاعری نزد طبیبی رفت و گفت: چندی است که احساس سنگینی می کنم، مانند آن که چیزی روی دلم مانده باشد. طبیب پرسید: تازگی شعری ساخته ای که برای کسی نخوانده باشی؟ گفت: بله. گفت: بخوان. شاعر قصیده مطولی خواند. در آخر طبیب گفت:  گمان دارم با خواندن این قصیده شفا یافته باشی. «بهارستان جامی» … بیشتر بخوانیدرابطه شعر و شفای مرض!

ابوسعید در حمام!

ابوسعید ابوالخیر با پیری در حمام بود. پیر از گرمای دلکش و هوای خوش حمام فصلی تمام گفت. ابوسعید گفت: می دانی چرا این جایگاه خوش است؟ پیر گفت: چون شیخی مثل تو در این حمام است. چون در این حمام شیخی چون تو هستخوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست شیخ گفت: … بیشتر بخوانیدابوسعید در حمام!

ثروتمند بی پول!

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى از سرما مچاله شده بودند. هردو لباس‌هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى‌لرزیدند. پسرک پرسید: «ببخشین خانم! کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها … بیشتر بخوانیدثروتمند بی پول!

دو، دو تا چهار تا

مردی احول(دوبین) به خروسی نگاه می کرد. به او گفتند: می دانی که مردم لوچ و دوبین یکی را دو تا می بینند؟ مرد گفت: این سخن دروغ است؛ زیرا اگر این طور بود من این دو خروس را چهار تا می دیدم. لطایف الطوایف- فخرالدین ۰

قرض دادن یک دوست !

شخصی به دوستش گفت: از تو ۲ درخواست دارم، یکی آن که مبلغی پول به من قرض بدهی دوم آن که ۳ ماه مرا مهلت بدهی تا آن دین را ادا کنم، گفت: درخواست اول برایم مقدور نیست اما در مورد درخواست دوم من به تو به جای سه ماه، یک سال مهلت می دهم. … بیشتر بخوانیدقرض دادن یک دوست !

کوتاه ترین داستان عشقی

 روزی مردی از یک دختر پرسید: آیا با من ازدواج می‌کنی؟ دختر جواب داد: نه و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید. ۰

حیف از تو نیست با این”خر ها” نشسته ای!؟

روزی بهلول، پیش خلیفه ” هارون الرشید ” نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند . طبق معمول ، خلیفه هوس کرد سر به سر بهلول بگذارد. در این هنگام صدای شیهه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد. خلیفه به مسخره به بهلول گفت: برو ببین این حیوان چه می گوید ، … بیشتر بخوانیدحیف از تو نیست با این”خر ها” نشسته ای!؟

علت خلقت مگس؟!

غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد، اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند. مدتی گذشت، پادشاه از غلامش پرسید:«اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟» غلام گفت: «مگس را … بیشتر بخوانیدعلت خلقت مگس؟!

قصر بی عیب و نقص پادشاه

پادشاهی قصری زرنگار بنا کرد و سپس حکیمان و ندیمان را فرا خواند و گفت: آیا در این بنا عیبی می  بینید؟ همگان زبان به تحسین گشودند و از بی عیب بودن آن کاخ گفتند، تا این که زاهدی برخاست و گفت: قصر نیکویی است اما حیف که رخنه ای در آن دیده می شود … بیشتر بخوانیدقصر بی عیب و نقص پادشاه

خوبی ها باید روی سنگ حک شوند

دو دوست برای تفریح به ییلاق های خارج از شهر رفتند. در بین راه بر سر زمان استراحت اختلاف نظر پیدا کردند و یکی از آن ها در اثر عصبانیت بر روی دیگری سیلی محکمی زد. آن یکی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد، اما بدون آن که چیزی بگوید روی شن های کنار … بیشتر بخوانیدخوبی ها باید روی سنگ حک شوند

سوالی سخت در مصاحبۀ استخدام!

مردی به نام استیو، برای انجام مصاحبه حضوری شغلی که صدها متقاضی داشت به شرکتی رفت. مدیر شرکت، به جاى آن که سین جیم کند، یک ورقه کاغذ گذاشت جلوی استیو و از او خواست برای استخدام، تنها به یک سوال پاسخ بدهد. سوال این بود: شما در یک شب بسیار سرد و توفانى، در … بیشتر بخوانیدسوالی سخت در مصاحبۀ استخدام!

عامل زیر و رو شدن زندگی!

فردی خواست خانه ای بسازد. نجاری آورد و گفت: چوب های کف را در سقف بگذار و چوب های سقف را در کف اتاق. نجار سبب را پرسید، گفت: می گویند آدم وقتی ازدواج می کند زندگی اش زیر و رو می شود، من می خواهم چوب های خانه ام را همین حالا زیر و … بیشتر بخوانیدعامل زیر و رو شدن زندگی!

چرا وقتی عصبانی هستیم داد می زنیم؟

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را ازدست می‌دهیم. استاد پرسید: اینکه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا … بیشتر بخوانیدچرا وقتی عصبانی هستیم داد می زنیم؟

دلیل رشوه دادن به دلقک دربار!

شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم. پادشاهی دلقکی داشت که با همه درباریان مزاح می کرد و آن ها را مسخره می کرد جز … بیشتر بخوانیددلیل رشوه دادن به دلقک دربار!

ناخدا مهم تر است یا مهندس!؟

یکی از روزها ناخدای یک کشتی و سرمهندس آن در این باره بحث می  کردند که در کار اداره و هدایت کشتی کدام  یک نقش مهم  تری دارند. بحث به  شدت بالا گرفت و ناخدا پیشنهاد کرد که یک روز جایشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتی را به  دست … بیشتر بخوانیدناخدا مهم تر است یا مهندس!؟

خدا مواظب سیب‌هاست!

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست. در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست! ۰

ما مامور به تکلیف هستیم نه مامور به نتیجه

اولین تانک دشمن را که زد بقیه تانک ها دور زدند. صدای ا…اکبر بچه ها بلند شد، او اما خیلی آرام بود. گفتم: گلوله ات به هدف خورد، خوشحال نیستی؟!! گفت: ما مامور به تکلیف هستیم نه مامور به نتیجه. تکلیف من هدف گرفتن و شلیک کردن بود. حالا به هدف بخورد یا نه، کار … بیشتر بخوانیدما مامور به تکلیف هستیم نه مامور به نتیجه

بلندی از آن یافت کو پست شد

قطره بارانی از ابر چکید. چون به زمین نگاه کرد، دریای پهناور را دید و از کوچکی و حقارت خود شرمنده شد و گفت: جایی که دریا هست وجود من بی مقدار به حساب می آید. چون قطره باران خود را کوچک دید، صدف او را درون خود جای داد و بعد از مدتی تبدیل … بیشتر بخوانیدبلندی از آن یافت کو پست شد

یک مشت شکلات

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی … بیشتر بخوانیدیک مشت شکلات

تخت مرگ!

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای … بیشتر بخوانیدتخت مرگ!

باز باران

باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه یادم آید روز دیرین گردش یک روز شیرین….. هر وقت باران می‌گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می‌شد به کوچه باغهای کودکیش؛ کوچه های باریک و پیچ در پیچ خیابان بهارستان؛ آن وقتها که هنوز تهران پر بود از … بیشتر بخوانیدباز باران

راز دل به زن مگو

پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن:  راز دل به زن مگو ، با نو کیسه معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو . بعد از این که پدر ازدنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودش گفت : امتحان … بیشتر بخوانیدراز دل به زن مگو

ضرب المثل بوقش را زدند

مراد از عبارت بالا که غالباً از باب طنز و تعریض و کنایه گفته می شود این است که فلانی روی در نقاب کشید و از دار دنیا رفت . آورده اند که … در قروت و اعصار گذشته که وسایل و امکانات عصر حاضر فراهم نبود بوق در غالب امور و شئون اجتماعی مورد … بیشتر بخوانیدضرب المثل بوقش را زدند

رستوران

سه تا رفیق با هم میرن رستوران ولی بدون یه قرون پول . هر کدومشون یه جایی میشینن و یه دل سیر غذا میخورن و اولی میره پای صندوق و میگه : ممنون غذای خوبی بود این بقیه پول مارو بدین بریم. صندوقدار: کدوم بقیه آقا ؟ شما که پولی پرداخت نکردی. میگه یعنی چی … بیشتر بخوانیدرستوران

شتر گران!

مردی شترش را گم کرده بود. سوگند خورد که اگر شترش را پیدا کند آن را به یک درهم بفروشد. پس از مدتی شتر پیدا شد. صاحب شتر برای این که به سوگندش عمل کرده باشد، گربه ای را به گردن شتر بست و آن را به بازار برد و برای فروش عرضه کرد. شخصی … بیشتر بخوانیدشتر گران!

error: Content is protected !!